زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... یه بهار پر از مریضی ...

عزیزم همیشه نوشتن از بیماری و بیقراری تو برام سخته و الان همون لحظه هاست ... و امیدوارم از این لحظه های خیلی دیگه پیش نیاد چون مریضی اجتناب ناپذیرِ... بعد از اون آفت وحشتناک دهنت تو اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت و بعد هم واکسن هیجده ماهگیت تو اواسط اردیبهشت ، اینبار یه حساسیت خیلی درد آور که اول با علایمی شبیه سرما خوردگی خودشو نشون داد،نصیب پسری ناز من شد ... فقط همین قدر میگم که خیلی بد بود و مدتها طول کشید تا خوب بشی، تقریبایه چیزی حدود یه ماه ... واسه همین الان که آخر خرداد دارم پستهای عقب افتاده رو می نویسم  چون دل و دماغ نوشتن نداشتم و ترجیح می دادم بهت برسم ... اینقدر اذیت شده بودی ...
31 خرداد 1392

... روز پدر مبارک ...

  ی ه روز دیگه هم اومد ... اما این روز تو این سال یه عطر بوی دیگه برای ما داره ... عطری از جنس پدرانه ... از جنس مهربونی پدرانه عطری از جنس مهربونی مردونه ... این روز هم برای من مهمه و هم برای بابایی  ... برای من مهم تا به سه تا از عزیزترین مردهای تو زندگیم روزشون رو تبریک بگم و از داشتنشون تو زندگیم احساس غرور کنم ... اول از  همه همسر عزیزم که به داشتنش افتخار میکنم که میدونم دل مهربونی داره و من خیلی قدرشو نمیدونم ، که میدونم همه تلاشش برای رفاه و آرامش منه و من خیلی برای رفع خستگیش تلاش نمی کنم اما بی نهایت دوستش دارم هر چند ابرازش رو به خوبی بلد نیستم ...
31 خرداد 1392

... سفر یه ماسوله ...

خدای مهربون رو شکر می کنم که این طبیعت زیبای شمال ایران رو نصیب ما کرد تا ازش استفاده کنیم ... با این که خودم شمالی هستم از سفر به شمال تو فصلهای گرم و شرجی گریزونم اما در عوض عاشق مسافرت  شمال تو فصل بهار و اوایل پاییزم ... واسه همین بهار که میشه منتظر یه فرصتم تا برم شمال و حسابی خوش بگذرونم ... پارسال بهار که تو گیر و دار تجویل خونمون و مدام بازدید و سفارش  ساخت کابینت و ... صد البته نی نی بودن گل پسری زیاد نشد که بریم ، دلمو صابون زده بودم واسه امسال که امسال هم نصفش عید بود که رفتیم و بقیشم یا در گیر و دار مریضی سخت دهن رادین جون و یا واکسن عزیز دلمو و  دوباره سرما خوردگیش بودیم و البته امت...
21 خرداد 1392

... قصه پر غصه واکسن 18 ماهگی گل پسر ...

  همیشه حرف زدن از ناراحتی هات برام سخته ... اما ته ته این ناراحتی  خبرهای خوبه!!!! خبر سلامتیه شما گل پسری که با زدن واکسن بیمه شدی... بعد از پایان یک سالگیت که واکسن زدی دیگه واکسن نداشتی تا الان که شدی 18 ماهه        عزیز دلم ، من و بابایی  هیجده ماهگیت رو بهت تبریک میگیم   خوب پایان یافتن 18 ماه از زندگی قشنگت خیلی خوشحال کننده هست و با ورودت به ماه جدید روزهای جدید تری پیش رو داریم ، روزهایی پر از هیجان و شادی و روزهایی پر از بزرگ شدنها و دیدن شگفتیهای جدیدی از تو که اونطور که تو نت خوندم از این به بعد فصل تازهای از شکوهای...
21 خرداد 1392
1